تک...درخت....تنها
ای بسا محرم که با یک نقطه مجرم میشود>> هر چیز که داشتم نثارت کردم" گفتا:" تو که باشی که کنی با نکنی؟ آن من بودم که بی قرارت کردم" با خود می اندیشم انداره عشق در زندگی ما چقدر است؟ و در کجای زندگی ماست؟ آه سردی بر قلبم می نشیند نگاهم به دور دست ها خیره می شود و دلم به حال عشق می سوزد سالهاست که کسی را عاشق ندیدم سالها رفت و کسی مرد ره عشق ندید حالیا چشم جهانی نگران من و توست عشق را و عاشقی را فراموش کرده ایم دیوان خواجه شیراز را می گشایم : فاش میگویم و از گفته خود دلشادم بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری که در این گنبد دوار بماند روزهای الزام و باید ها...روزهای زندگی دوگانه: در خانه به گونه ای بودن و بیرون ار خانه تظاهر یه آنچه دیگران میپسندند امروز اگر خسته ام امروز اگر تحمل کوچکترین نا ملایمی را ندارم این تحفه شاید یادگار آن روزها باشد ولی میدانم هر شبی را پایانی است. چرخ یک گاری در حسرت وا ماندن اسب اسب در حسرت خوابیدن گاری چی مرد گاری چی در حسرت مرگ!....(سهراب) ــــ آی آدم ها که بر ساحل نشسته شتد و خندانید !! یک نفر در آب می سپارد جان. (نیما یوشیج) ــــ و اما سلام به دوستان خوبم...من اومدم با دست پر ...اومدم که دیگه بمونم سرشار از نور امید سرشار از عشق و علاقه دیگه حسرت جایی واسم نداره کاش همه دوستام این طوری باشند...دوستتون دارم کلی!!!!!!! در پاییز عشقمان نامی از دوست داشتن باقی نماند چقدر زود گذر بود قصه ی من و تو و در آن روز که دست بی رحم تقدیر درو کرد گندمزار دلهایمان را... گون از نسیم پرسید, دل من گرفته زین جا هوس سفر نداری ز غبار ابن بیابان؟ همه آرزویم , اما چه کنم که بسته پایم به کجا چنین شتابان؟ به هر آن کجا که باشد بجز این سرا , سرایم سفرت بخیر , اما تو و دوستی خدا را , چو از این کویر وحشت یه سلامتی گذشتی به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را... این شعر شفیعی کدکنی رو تقریبا همه دوست دارن هر کسی به نوع دید خودش برداشت خاص خودشو از این شعر داره اما تو همه دیدها نظرات جالبه اینطور نیست؟ شعرش درست مثل مرغ سحر استاد محمد رضا شجریان هست که همه اونو حفظن... پشت سرشو هم نگاه نکرده دور از تو منم تنها تنها منم غم ها هر قطره ی اشکم صد موج تمنا صد قصه ی پنهان صد غصه ی پیدا چون نای بی آوا اگر که خاموشم زبان دل گوید مکن فراموشم شد مایه ی رسوایی این عشق و شکیبایی فالی زدم از حافظ دیشب من سودایی این نکته به جا آمد: داد از غم تنهایی ** شاید نا خواسته است... دست خودم نیست باور کن دلم نمی خواهد با سایه ای از شک و تردید به کوچکترین حرکات تو بنگرم و شاید این تردید ها , ناشی از عشق بیش از حد من است نمیدانم....... ولی آنچه میدانم آنست که همین سایه ی ناخواسته بر تمامی زندگی ام چیره شد و وقتی یا غرور به هم آمیخت شد آنچه نباید می شد..... نمیدانم آیا دوباره با تو بودن را تجربه می کنم؟!!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به امید اون آزادی که خیلی وقته رفته و![]()

| Design By : Night Skin |



